تبلیغات
My World - 4

4

دوشنبه 14 تیر 1395 08:14 ب.ظ

نویسنده : ♡ Rααηα ♡


http://8pic.ir/images/0b9osg9ryu08bhu1bj04.gif

حوصلم این روزا خیلی میسره

هنوز این بی حسی تو وجودمه 

میخوام برم رشته تجربی

با اینکه علاقه ندارم ولی......

بگذریم 

میخوام تو این پست یکم از گذشته بگم 


بچه که بودم آرزوم بود فضانورد بشم

هرچی دایره المعارف بود درباره فضا خونده بودم

بزرگتر که شدم فهمیدم که این واسه یه دختر غیر ممکنه 

دیگه ولش کردم

کم کم رفتم سراغ کتاب های تخیلی  و داستان  و البته وبلاگنویسی

که برای اولین بار یکی از آشناها وقتی رفته بودیم تهران  بهم یاد داد 

وقتی که برگشتیم من دیگه سراغ اون وب نرفتم تا سال بعد 

همینجوری الکی وب رو باز کردم و همه چی از اون موقع شروع شد

اسم وبم سال های ابتدایی بود

خب اون موقع هنوز ابتدایی بودم دیگه

مهمترین چیز برام ظاهر وبلاگم بود همیشه خدا داشتم دنبال قالب  میگشتم 

کدهارو نگاه میکردم و ... تعجب میکردم که اینا رو چجوری میسازن 

بعدها 

کامپیوتر و کتاب و فیلم شد تموم زندگیم 

اوایل تو لوکس بلاگ بودم 

وبلاگ جزیره فیلم و سریال 

همونجا با بهترین دوستام باران جونم و روژان عزیزم آشنا شدم

سه تامون خیلی کوچیک بودیم

حتی وبلاگ هامون رو باهم فـــ..لــ....تر کردن خخخ

اما ما که از رو نمیرفتیم بازهم وب میزدیم و باز هم این چرخه ادامه پیدا میکرد

اولین بار که وبم مسـ..د.ود شد زنگ زدم به (چجوری بگم درست نیست اسمشو اینجا بنویسم)

همونایی که این کارو با وب های بیچاره میکنن :/ 

و هرچی از دهنم در اومد گفتم 

اونا هم گفتن رسیدگی میکنیم  اما هیچ .... نکردن 

تا اینکه تصمیم گرفتیم از لوکس بریم

نقل مکان کردیم به میهن 

یه دنیای جدید

کلی دوستای جدید

اینجا که اومدیم من کاملا به ساختن قالب بلاگفا هر استایلی مسلط بودم 

کم کم اونقدر با قالبساز میهن کار کردم تا کل کدهارو حفظ شدم  و خودم شروع کردم به قالب ساختن

اما یه فرقی با بلاگفا داشت

تو بلاگفا فقط هدر رو طراحی میکردم استایل با کدها درست میشد

اینجا استایل هم خودم طراحی میکردم

دنیای مجازی دنیاییه که هرچی بیشتر توش چیز یاد میگیری تازه میفهمی هیچی بلد نیستی و تازه اول راهه

شب و روز کتاب میخوندم


الان فک کنم 6 سال یا بیشتر از وقتی اومدم تو مجازی گذشته  از اون روزا 

مزاحما ... تقلید کارا ... نیکا و آنا ( دوقلو های بی مخ  ) باران میدونه کیارو میگم :/

از اون اتفاق های تلخی که الان خاطرشون برام خیلی شیرینه

همه از میهن رفته بودن 

یه مدت به لطف باران جان اینجا انقدر شلوغ شده بود که .....


ناگفته نماند که دوباره وب جزیره رو اینجا با عشقم( باران ) راه انداختیم 

یه مدت هم بودیم هم نبودیم 

الان ما دوباره برگشتیم

اما خیلیا رفتن 

من انقدر کتاب خوندم که کم کم نویسندگیم هم خوب شد

دوتا رمان نوشتم  و کارهای دیگه هم میکردم 

گویندگی و دوبله

خیلی تلاش کردم 

خیلی چیزها یادگرفتم خیلیا ( حالا اسم نمیبرم یه تعداد کسایی که ممکنه هممون بشناسیم ) 

تشویقم کردن 

اما من  به هیچ جایی نرسیدم  

برای من همیشه محدودیت هایی وجود داشت

و خواهد داشت

زندگی من فعلا تو یه چارچوبه که هرکاری میکنم نمیتونم عوضش کنم

تصمیم گرفتم دیگه به جای قلب با مغزم جلو برم 

هرچه باداباد

اما آرزوهامو فراموش نمیکنم 

هیچوقت هیچوقت 

همینجا 
تو همین وب قسم میخورم 
یه روزی 
اون روز میرسه ..............
آرزوهامو نمینویسم
بهتره فعلا توی قلبم نگهشون دارم 


............................




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 تیر 1395 08:57 ب.ظ



Night Design